پدر خوبم
رفتی و ما را با درد و غم های بسیار رها کردی....
هنوز باورش سخته که رفته ای نیستی ...
زمانی که صبح می شود نیستی تا صدایم کنی بابا زود پاشو ظهر شد...
بابا کلاست دیر نشه ...
بابا مگه نمیخوای بری سر کار..
دلم برای سوار موتور تنگ شده ... نه هر سواری ای بلکه سوار بر موتوری که تو راننده آن باشی و پشت شانه های استوارت از باد در امان باشم و اطمینان خاطر از همه چیز...
نمی دانم چرا اینطور شد...
بابا کاش می توانستی این کلمات و جملات مرا بخوانی...
بابا سر مزارت بهت گفتم بابا دلم تنگ شده که یکبار دیگر تو را درآغوش بگیرم...
سرت را نوازش کنم و تو دست نوازشت را بر سرم بکشی....
دیشب خوابت را دیدم روی تخت بیمارستان بودی ... و
دیدم حالت بهتر است و می توانی روی تخت بنشینی ...
نزدیکت آمدم و گفتم بابا ی خوبم تو اینجایی و شروع به
گریه کردن کردم و تو را در آغوش گرفتم
آنقدر فشارت دادم تا کاملا حس کنم تو هستی... تو
گفتی
بابا مگه چی شده... و من همچنان گریه می کردم...
در خواب با خودم گفتم باید به عمه ام زنگ بزنم بگویم
بابا نمرده اینجا در بیمارستانه .. که از خواب بیدار شدم...
صبح سعی کردم چهره ات را در خواب به یاد بیاورم
ولی سخت بود ... نیمی از خواب برایم قابل یادآوری ن
بود..
بابای خوبم هنوز باور نمی کنم تو رفته ای ..
هر جا می روم بوی تو می آید
هر جا می روم صدای تو را در گوشم می شنوم...
کاش فرصتی باقی بود.... تا دوباره با هم زندگی می
کردیم و وتو مچنان بابای من بودی و در کنارم...
بابا بیا پیشم بیا پیشم و بگو که که مرا به خاطر تمام
اجحاف هایم، تمام وظایفی که در حق تو داشتم و انجام ندادم بخشیده ای...
از خداوند برای تو طلب مغفرت و ارامش روح می کنم....
انشالله در جوار رحمت حق در بهشت موعود در کنار
اولیا خدای متعال همنشین باشی ...
انشالله.
راستی پدر جان در شب مبعث راهی دیار باقی شدی و
خوشا به سعادتت در چنین ماه و شبی عزیز. بهشت
مبارکت باش .
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است
شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم
که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است
رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود
طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است
دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است
که تو شاید برسی حیف که بی تاثیراست
تارهای نفسم را به زمان می بافم
که چگونه نفسم با غم تو درگیر است کاش می بودی و با
چشم خودت می دیدی خواب دیدم که برایم غزلی می
خواندی دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است
سایه ای مانده زمن بی تو که در آینه هم
کتاب، زندگی و من...
ما را در سایت کتاب، زندگی و من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 81
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 14:28