در زمستانی سرد، در فضای وهمآلود زندگی، نبودن پدر، چقدر بیرحمانه قلبم را فشار میدهد. تازیانههای غم پی در پی بر پیکرم فرود میآید و اشک و بغض را برایم به ارمغان می آورد...
بابا اگر اکنون کنارم بودی نه سرمای زمستان، نه فضای وهمآلود زندگی معنا نداشت؛ چراکه تو همچون کوه در هر شرایطی تکیه گاهم بودی...
هرگاه بغض نبودنت وجودم را فرا میگیرد با خواندن فاتحه ای دلم را آرام نگه میدارم و حس میکنم که تو اکنون در کنارم نشسته ای و به حرف های نگفته در دلم گوش فرا می دهی اگر می توانی باز گرد، بازگرد تا صدای مردانه ات همه خانه را فرا بگیرد... دلم برایت تنگ است پدر